|
عاشقانه
|

تو گفتی عشق چیست ؟
گفتم عشق سر سبزی زندگی است
گفتی زندگی چیست؟
گفتم زندگی سراب دل من تنهاست
گفتی سراب چیست ؟
گفتم سراب فانیست در این دنیا
گفتی دنیا چیست؟
گفتم دنیا پزمرده گنجیشک تنهاست
گفتی تنهایی چیست ؟
گفتم تنهایی غم فراق است
گفتی غم فراق چیست ؟
گفتم غم فراق دلی است که از هجران پوسیده
گفتی پوسیده هجران چیست ؟
گفتم دل پوسیده هجران من است که از دوری تو به درد آمده


دروغ، لطافت، دیوانگی، تنبلی وعشق تصمیم گرفتن با هم بازی
کنن هر کی بازی را پشنهاد می داد دیوانگی گفت: بیایید
قایم موشک بازی کنیم از این رو هیچ کس دوست نداشت به دنبال
دیوانگی برود،دیوانگی گفت من چشم می زارم و شما قایم شوید
دیوانگی رفت و تکیه به درخت کرد وشروع به شمردن کرد123 .هر
کس به دنبال جایی میرفت تا قایم شود تا دیوانگی او را پیدا نکند
لطافت به شاخه ماه آویزان شد .دروغ گفت :من به زیر سنگ
میروم ولی به ته دریا رفت .عشق با خود گفت من کجا قایم بشم
تا دیوانگی من را پیدا نکند او در اخر در میان گلهای رز رفت و قایم
شد72 73 74دیوانگی هنوز داشت میشمردکه همه قایم شدند.98
99 100 .من اومدم.دیوانگی اول تنبلی که از سر جایش تکان
نخورده بود پیدا کرد بعد لطافت را از میان شاخه های ماه پیدا کرد
بعد دروغ را از ته دریا پیدا کرد. تقریبا همه پیدا شده بوند .ولی
خبری از عشق نبود .دیوانگی تکه چوبی را در میان گل های رز فرو
کرد و چشمان بی فروغ و عاشق عشق را کور کرد .عشق از میان
گلها آشکار شد .دیوانگی او را نگاه کرد گفت: عشق من چه کار
کنم تا این کار من جبران شود عشق گفت :تو همیشه همراه من
باش . پس از آن به بعد عشق کور است و دیوانگی همراه اوست

توی اوج بی کسی هام، دلواپسی هام
یاوری از غـیب رسیــد بـه فریــا
شکر خـدایی که تورو به من داد

توی دشت بی پناهی, بی تکیه گاهی
یاوری از غیب رسید به فریاد
شکر خدایی که تورو به من داد
من... من... محاله از تو سیر بشم

کی میتونه جای تورو توو قلب من بگیره
اینو بدون طفلی دلم به عشق تو اسیره
کی میتونه جای تورو توو قلب من بگیره
اینو بدون عاشق تو داره واست میمیره

اگه عشقت كورم كنه نتونم دنيا رو ببينم مهم نيست،
حس بودنت قشنگ تر از ديدن دنياست
من وتو هر دو به دنبال دل یکد گریــم
چشم در چشم هم واز غم هم با خبریــم
تا که آگه نــشود هیچ کس از من وتــو
هر دو ازفاصلۀ دور به هم می نگریـم
درزمستـان خـدا بـا تـن یخـکردۀ خـود
ما بــه دنبــال هــم آوارۀ کــوه کمریــم

کارما نیست رسیدن به هم آری ایدوست
هر دو پــا بستـۀ دستـان قضـا وقدریــم
ما همه خیره به چشمان پرازناز توییـم
تا که یک شیشه عسل را زنگاهت ببریم
گر چه ما هردو دراین شهرغریبیـم ولی
مثل آتش مـن وتودردل هم شعله وریــم